PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعاری زیبا از شاعران قدیمی



itsamemar
09-07-19, 22:48
هر چی گشتم جا واسه این شعر ها پیدا نکردم این تاپیک راه انداختم اگر جاش اشتباه است زحمت جابجایش با مدیر عزیز:victory:



داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد
گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار
بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد

گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم
آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود
هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت زآتش خویش هر کسی میسوخت



صغیر اصفهانی

itsamemar
09-07-19, 22:50
یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی
جام می در دست من، مینای می در دست وی
در کنار آیی، خزان ما زند رنگ بهار
ور نیایی فرودین افسرده تر گردد ز دی
بی تو جان من چو آن سازی که تارش در گسست
در حضور از سینه ی من نغمه خیزد پی به پی
آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟
یگ چمن گل، یک نیستان ناله، یک خمخانه می
زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او
بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی
دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ای
من پریشان جاده های علم و دانش کرده طی

itsamemar
09-07-19, 22:56
ديد مجنون را عزيزي دردناک
کو ميان ره گذر مي‌بيخت خاک



گفت اي مجنون چه مي‌جويي چنين




گفت ليلي را همي‌جويم يقين



گفت ليلي را کجا يابي ز خاک




کي بود در خاک شارع در پاک



گفت من مي‌جويمش هر جا که هست




بوک جايي يک دمش آرم به دست


با عرض معذرت شاعر این شعر عطار نیشابوری نه حافظ

itsamemar
09-07-19, 23:06
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خـوش افتـاد همانجاست بهشت

دورخ از تیـــــــــرگی بخت درون تـــــــــــــو بــود گر درون تیــره نباشد همه دنیــــاست بهشت

itsamemar
09-07-20, 10:22
اين شير را به مويي، زنجير مي‌توان کرد
دل را به زلف پرچين، تسخير مي‌توان کرد

هر چند صد بيابان وحشي‌تر از غزاليم
ما را به گوشه‌ي چشم، تسخير مي‌توان کرد

از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند
آيينه را ز ديدار، کي سير مي‌توان کرد؟

ما را خراب‌حالي، از رعشه‌ي خمارست
از درد باده ما را، تعمير مي‌توان کرد

در چشم خرده بينان، هر نقطه صد کتاب است
آن خال را به صد وجه، تفسير مي‌توان کرد


گر گوش هوش باشد، در پرده‌ي خموشي
صد داستان شکايت، تقرير مي‌توان کرد

از درد عشق اگر هست، صائب ترا نصيبي
از ناله در دل سنگ، تاثير مي‌توان کرد

itsamemar
09-07-20, 10:31
درياي آرميده به ساحل برابرست
ديوانه‌ي خموش به عاقل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گريه مي‌کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طريق عشقاز
پافتادني که به منزل برابرست

گردي که خيزد از قدم رهروان عشق
با سرمه‌ي سياهي منزل برابرست

دلگير نيستم که دل از دست داده‌ام
دلجويي حبيب به صد دل برابرست

صائب ز دل به ديده‌ي خونبار
يک قطره اشک گرم به صد دل برابرست

nazyla
09-07-20, 11:11
همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبلهایت باشد ، به از آن که خودپرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

( سعدی )

nazyla
09-07-20, 11:14
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن به از انکه ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

سعدی

S_Salehi
09-07-20, 12:13
http://www.kotiposti.net/msaleha/images/mawlana_jalaludin_balkhi.jpg


نی نامه مولانا جلال الدین محمد بلخی:


بشنو از نی چون حکايت می کند


بشـو از نی چـون حــکایت می کــنـد




از جـــدایـی ها شـکایت میکــنــد


کــز نیـستــان تـا مــرا بـبـریده انـد


در نـفـیــرم مـرد و زن نـالـیـده اند


سیـنه خواهــد شرحـه شرحـه از فـراق


تـا بـگـویـم شـرح دردِ اشــتـیاق


هـر کـسی کـو دور مانـد از اصل خویـش


باز جـویـد روزگار وصـل خـویـش


مــن به هــر جـمعـیتی نالان شـدم


جـفـت بـد حـالان و خـوش حـالان شـدم


هـر کـسی ا ز ظـن خـود شـد یار من


از درون مـن نـجـسـت اسـرار مــن


سر مـن از نالهء مـن دور نیـست


لـیـک چـشم و گــوش را آن نـور نیـسـت


تـن زجـان و جـان زتـن مسـتـور نیـسـت


لـیـک کـس را دیـد جـان دســتـور نیـسـت


آتـش اسـت این بانگ نای و نیسـت باد


هـرکـه ایـن آتـش نـدارد نیـست بـاد


آتش عـشـقـسـت کانــدر نی فــتـاد


جـوشـش عـشـق اسـت کانـدر می فـتــاد


نی حـریـف هـــرکــه از یـاری بـریـد


پـرده هـایـش پـرده هـای مـا دریــــد


هـمچـو نی زهـری و تریـاقـی کـه دیـد ؟


هـمـچـو نی دمـســازو مشــتـاقـی کـه دیـد


نی حـدیـث راه پـر خـون مـیـکــند


قــصه هـای عـشق مـجـنون میـکــند

itsamemar
09-07-21, 18:02
هر روز مرا عشق نگاري به سر آيد
در باز کند ناگه و گستاخ درآيد

ور در به دو سه قفل گرانسنگ ببندم



ره جويد و چون مورچه از خاک برآيد

ور شب کنم از خانه به جاي دگر آيم
او شب کند از خانه به جاي دگر آيد

جورم ز دل خويشست از عشق چه نالم
عشق ارچه درازست هم آخر به سرآيد

itsamemar
09-07-21, 18:07
با هيچ‌کس به کشتن من مشورت مکن
ترسم خدا نکرده، پشيمان کند تو را

الحق سزد که تربيت خسرو عجم
مير نظام لشکر ايران کند تو را

مشرق هزار پاره کند جيب خويشتن
گر يک نظر به چاک گريبان کند تو را

چون مار زخم خورده، دل افتد به پيچ و تاب
هرگه که ياد طره‌ي پيچان کند تو را

در هيچ حال خاطر ما از تو جمع نيست
قربان حالتي که پريشان کند تو را

itsamemar
09-07-21, 18:16
هر سحر ناله و زاري کنم پيش صبا
تا ز من پيغامي آرد بر سر کوي شما

باد مي‌پيمايم و بر باد عمري مي‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا يابد صبا؟

چون ندارم همدمي، با باد مي‌گويم سخن
چون نيابم مرهمي، از باد مي‌جويم شفا

آتش دل چون نمي‌گردد به آب ديده کم
مي‌دمم بادي بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستري گردم به بادي بر شوم
وارهم زين تنگناي محنت آباد بلا

مردن و خاکي شدن بهتر که با تو زيستن
سوختن خوشتر بسي کز روي تو گردم جدا

خود ندارد بي‌رخ تو زندگاني قيمتي
زندگاني بي‌رخ تو مرگ باشد با عنا

itsamemar
09-07-21, 18:21
اي باد صبح بين که کجا مي‌فرستمت
نزديک آفتاب وفا مي‌فرستمت

اين سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
کس را خبر مکن که کجا مي‌فرستمت

تو پرتو صفائي از آن، بارگاه انس
هم سوي بارگاه صفا مي‌فرستمت

هم سوي بارگاه صفا مي‌فرستمت
نجا برغم باد صبا مي‌فرستمت

زرين قبا زره زن از ابر سحرگهي
کانجا چو پيک بسته قبا مي‌فرستمت

دست هوا به رشته‌ي جانم گره زده است
نزد گره گشاي هوا مي‌فرستمت

جان يک نفس درنگ ندارد گذشتني است
ورنه بدين شتاب چرا مي‌فرستمت؟

اين دردها که بر دل خاقاني آمده است
يک يک نگر که بهر دوا مي‌فرستمت

maryammrn
09-07-21, 18:23
رودکی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و شاد زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

itsamemar
09-07-22, 09:09
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد

ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بي‌خبر آيد

itsamemar
09-07-24, 08:59
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن / هـمه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن

ز مـدیـنـه تـا بـه کـعـبـه سر و پا برهنه رفتن / دو لب از برای لبّیک به وظیفه باز کردن

بـه مـسـاجـد و مـعـابـد هـمـه اعتکاف جستن / ز مـلاهـی و مـنـاهی هـمه احـتراز کردن

شـب جـمـعـه هـا نـخفتن به خدای راز گفتن/ ز وجــود بـی نـیـازش طـلـب نـیـاز کردن

بـه خـدا کـه هـیـچ کس را ثمر آن قدر نباشد / کـه بـه روی نـا امـیـدی در بسته باز کردن

حامد طباطبایی
09-07-24, 11:38
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن / هـمه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن

ز مـدیـنـه تـا بـه کـعـبـه سر و پا برهنه رفتن / دو لب از برای لبّیک به وظیفه باز کردن

بـه مـسـاجـد و مـعـابـد هـمـه اعتکاف جستن / ز مـلاهـی و مـنـاهی هـمه احـتراز کردن

شـب جـمـعـه هـا نـخفتن به خدای راز گفتن/ ز وجــود بـی نـیـازش طـلـب نـیـاز کردن

بـه خـدا کـه هـیـچ کس را ثمر آن قدر نباشد / کـه بـه روی نـا امـیـدی در بسته باز کردن

ماله شیخ بهایی هست .

S_Salehi
09-07-26, 13:39
دلا در عشق تو صد دفترستم /که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته /که آذر در ته خاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه/ جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان /که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون /بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن/ بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم /نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم /ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت /که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان/ دلی لبریز خون اندر برستم

S_Salehi
09-07-26, 14:12
نامه‌ی دوم از زبان عاشق به معشوق (http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=3912)


تو ای مهجور سر گردان، کدامی؟ /کسی نامت نمیداند، چه نامی؟

چه مرغی وز کجایی؟ چیست حالت؟ /که در دام بلا پیچید بالت

چه مینالی ز دل با دل؟ چه کردی /ز ره چون گم شدی، منزل چه کردی؟

ز خیل کیستی؟ راهت نه اینست /از آن سو رو، که خرگاهت نه اینست

سر خود گیر، کین گردن بلندست /تو کوتاهی و سرو من بلندست

منه پای دل اندر بند خوبان /چه می‌گردی به گرد قند خوبان؟

ترا زین سرو باری برنیاید /وزین در هیچ کاری برنیاید

گرفتم خود به من پیوندی آخر /چه طرف از لعل من بربندی آخر؟

مکن با زلف پستم ترکتازی /که این هندوست، می‌رنجد به بازی

به اشک آلوده کردی آستین را /بسی زحمت کشیدی راستین را

ترا خود هفته‌ای شد عشق ساقی /هنوز از هفته‌ای شش روز باقی

طمع در لعل شیرین چون نبندی؟ /که فرهادی و خیلی کوه کندی

تو پنداری ز دست غصه رستی /که نام عاشقی بر خویش بستی

به پای خود چه مییی درین دام؟ /مکن زاری، بکن دندان ازین کام

مرا نا دیده عشقت بر کجا بود؟ /وگر دیدی نمیدار ترا سود

در آتش نعلها بسیار دارم /به افسون تو مشکل سر درآرم

مپیچ اندر سر زلفم، که گازست /ازو بگذر، که کار او درازست

تو شب بیدار و من تا روز نایم /شب از اندوه من تا روز دایم

itsamemar
09-08-08, 14:44
شنيدستم که مجنون دل افگارچو شد ازمردن ليلی خبردار

گريبان چاک زد رودر بيابان به سوی تربت ليلی شتابان

يکی کودک بديد انجا ايستاده به هر سو ديده عبرت گشاده

سراغ تربت ليلی ازو جستپس ان کودک بخنديدوبه اوگفت

که ای مجنون توراگرعشق بودی کی از من اين تمنا می نمودی

در اين صحرا به هر جانب توروکن ز هر خاکی بردارو بو کن

ز هر خاکی که بوی عشق برخواستيقين دان تربت ليلی همان جاست

mahtab20
09-08-10, 17:59
همچو شمعم به شبستان حرم یاد کنید
یا چو مرغم به گلستان اِرم یاد کنید
روز شادی همه کس یاد کند از یاران
یاری آن است که ما را شب غم یاد کنید
گر چنان است که از دلشدگان می پرسند
گاه گاهی زمن دل شده هم یاد کنید
چشم دارم که من خسته و دل سوخته را
گاهی از چشم گهربار قلم یاد کنید
در چمن چون قدح از لاله عذاران طلبید
جام گیرید و ز عشرتگه جم یاد کنید
سوخت در بتدیه از حسرت آبی "خواجو"
زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

mahtab20
09-08-10, 18:02
علم یا ثروت

مرد آزاده در میان گروه
گرچه خوش گوی و عاقل و داناست
محترم آنگهی تواند بود
که از ایشان به مالش استغناست
وانکه محتاج شد،خوارست
گرچه در علم بوعلی سیناست

qwer raset
09-08-28, 23:38
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... یادم امد :تو به من گفتی: از این عشق حزر کن! لحظه ای چند بر این اب نظر کن اب ایینه عشق گزران است.تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است!تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!...بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!

itsamemar
09-08-29, 00:27
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او ديد و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهيست که منزلگه دلدار من است

نده طالع خويشم که در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است

طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش
فيض يک شمه ز بوي خوش عطار من است

باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او که طبيب دل بيمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
ار شيرين سخن نادره گفتار من است

سايه
09-09-04, 02:45
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم


"مولوی

itsamemar
09-09-11, 03:32
مولانا:


مستی سلامت می کند پنهان پيامت می کند
آن کو دلش را بردۀ جان هم غلامت می کند
ای نيست کرده هست را بشنو سلام مست را
مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند
ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان
حسنت ميان عاشقان نک دوستکامت می کند
ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی
مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند
آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کيوان کند
ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند
يک لحظه ات پر می دهد يک لحظه لنگر می دهد
يک لحظه صحبت می کند يک لحظه شامت می کند
يک لحظه می لرزاندت يک لحظه می خنداندت
يک لحظه مستت می کند يک لحظه جامت می کند
چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او
اين مهره ات را بشکند والله تمامت می کند
گه آن بود گه اين بود پايان تو تمکين بود
ليکن بدين تلوين ها مقبول و رامت می کند
تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی
ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند
خامش کن و حيران نشين حيران حيرت آفرين
پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند

itsamemar
09-09-13, 14:13
ماه رویا روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه می بینی صواب

دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب

از دورن سوزناک و چشم تر
نیمه ای در آتشم نیمی در آب

هر که باز آید ز در ، پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب

ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب

او سخن می گوید و دل می برد
و او نمک می ریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب

سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب

mahtab20
09-09-13, 15:54
برقع از ماه برانداز امشب
ابرش حسن برون تاز امشب

ديده بر راه نهادم همه روز
تا درآيي تو به اعزاز امشب

من و تو هر دو تماميم بهم
هيچکس را مده آواز امشب

کارم انجام نگيرد که چو دوش
سرکشي مي‌کني آغاز امشب

گرچه کار تو همه پرده‌دري است
پرده زين کار مکن باز امشب

تو چو شمعي و جهان از تو چو روز
من چو پروانه‌ي جانباز امشب

همچو پروانه به پاي افتادم
سر ازين بيش ميفراز امشب

عمر من بيش شبي نيست چو شمع
عمر شد، چند کني ناز امشب

بوده‌ام بي تو به‌صد سوز امروز
چکني کشتن من ساز امشب

مرغ دل در قفس سينه ز شوق
مي‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگير
که شد از بانگ تو دمساز امشب

دل عطار نگر شيشه صفت
سنگ بر شيشه مينداز امشب

منصوره جزایری
09-09-20, 19:35
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز و زاری چراست
بگفت ی هوا دار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می رود
چو فرهادم آتش بسر می دود

mahtab20
09-09-24, 08:01
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ می​خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

mahtab20
09-09-28, 19:04
گر باز دگرباره ببینم مگر اورا
دارم ز سر شادی بر فرق سر او را

با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید
تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را

سوگند خورم من به خدا و به سر او
کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را

چندان که رسانید بلاها به سر من
یارب مرسان هیچ بلایی به سر او را

هر شب ز بر شام همی تا به سحرگه
رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را

mahtab20
09-10-04, 05:26
ای شکر خوشه‌چین گفتارت
سرو آزاد کرد رفتارت

بس که طوطی جان بزد پر و بال
ز اشتیاق لب شکر بارت

خار در پای گل شکست هزار
ز آرزوی رخ چو گلنارت

هر شبی با هزار دیده سپهر
مانده در انتظار دیدارت

لعل از جان بشسته دست به خون
شده مبهوت جزع خون‌خوارت

نرگس تر که ساقی چمن است
حلقه در گوش چشم مکارت

هرکه را از هزار گونه جفا
دل ببردی به‌جان گرفتارت

بحر از آن جوش می‌زند لب خشک
که بدیدست در شهوارت

آسمان می‌کند زمین بوست
زانکه سرگشته گشت در کارت

گشت دندان عاشقان همه کند
زانکه بس تیز گشت بازارت

بر دل و جان من جهان مفروش
که به جان و دلم خریدارت

بر بناگوش توست حلقه‌ی زلف
حلقه در گوش کرده عطارت

shohrehm
09-10-06, 11:20
درهوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب


ديوان شمس تبريزي (مولانا)

itsamemar
09-10-19, 16:06
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مونالیزا
09-12-14, 10:49
نغمه تنهایی

درکمین گاه نگاهت
یک نفس تنهاییست

دستهای مرا
به تمنا تو پر از خالی کن

سقف دردهای مرا
آبی کن

شب شعرهای مرا
مهتابی کن

باد می رقصاند،
تن خشکیده ی مجنون را

و تو در چرخش چرخ چوگان
چینش چلچله را مینگری

شاه راهی ست
پر از نغمهی تنهایی

و دلم دریایی
چه غریبانه برایت میخوانم
پس تو کی میآیی؟...

nikbehesht
11-05-10, 12:04
ای پسر چند به کام ِ دگرانت بینم---- سرخوش و مست زجام دگرانت بینم



مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم---- ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم



تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند



چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند



یار ِ این طایفه ی خانه برانداز مباش---- ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش



میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش---- غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش



به که مشغول به این شغل نسازی خود را



این نه کاری است مبادا که ببازی خود را



درکمین تو بسی عیب شماران هستند---- سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند



داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند---- غرض این است که درقصد تویاران هستند



باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری



واقف دور و برت باش که پایی نخوری



گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت---- وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت



شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت---- با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت



حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند

nikbehesht
11-05-10, 12:05
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت---- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت ---- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

nikbehesht
11-05-10, 12:16
شب جدايي (http://azdiareashena.blogfa.com/post-135.aspx)

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي
چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي
مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد
كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي
سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن
كه شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي
بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟
كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي
به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند
كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟
به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم
چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي
در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد
كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي