صفحه نخست انجمن ها هنرهای ادبی داستانهای ترسناک و جنایی پاسخ به: داستانهای ترسناک و جنایی

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/06/20 در 6:54 ب.ظ

    یک روز صبح یکشنبه

    آیدا همیشه صبح زود ساعت هفت به کلیسا می رفت و معمولا هنگامی که مشغول صبحانه خوردن بود صدای زنگ کلیسا را به خوبی می شنید. اما امروز صبح او در حالی صدای این زنگ را شنید که هنوز در رخت خوابش بود . آیدا به این موضوع فکر کرد که : این صدای زنگ به این معنا است که امروز دیر به کلیسا می رسم.

    سپس از رخت خوابش پایین آمد و خیلی سریع لباسهایش را پوشید و بدون آنکه صبحانه اش را بخورد و به ساعتش نگاه بیندازد به سمت کلیسا حرکت کرد. هوا هنوز تاریک بود و اما تاریک بودن هوا در این وقت سال کاملا طبیعی بود، اما آیدا تنها فردی بود که در خیابان حضور داشت و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای قدم زدن و پاشنه های کفش های خودش در پیاده روی شهر بود.

    او به این موضوع فکر کرد که شاید بقیه مردم در کلیسا باشند و در همین بین از میان قبرستان عبور و سپس بی سر و صدا وارد کلیسا شد و صندلی را پیدا کرد و بر روی آن نشست. اما زمانی که سرش را بالا آورد نفسش بند شد زیرا کلیسا مملو از مردمی بود که تا حالا هیچ کدام از /انها را ندیده بود.

    اما زنی که در کنار دستش نشسته بود کمی آشنا به نظر می رسید.آیدا لبخندی زد و گفت : اوه آره اون جوزفین کر هست. اما اون که مرده . اون یه ماه پیش مرد!

    با فهمیدن این موضوع آیدا بسیار نگران شد و دوباره به اطرافش نگاهی انداخت و وقتی که چشمانش را مقداری تیزتر کرد متوجه افراد سیاه پوشی شد که سرهایی شبیه به اسکلت داشتند و با خودش فکر کرد که شاید این محفل، محفلی برای مردگان باشد و در واقع همه اعضای این جمع فوت کرده اند جز آیدا.

    در این بین متوجه شد که جمعی از افراد آن محفل به او خیره شده اند و در حالی که با عصبانیت به او نگاه می کنند به او می فهمانند که به جمعی وارد شده است که هیچ ربطی به او ندارد. در این بین جوزفین کر به سمت آیدا آمد و در گوش او زمزمه کرد : اگر جونتو دوست داری همین الان از اینجا برو.

    آیدا لباسش را برداشت و سریعا کلیسا را ترک کرد و در حالی که اصلا به عقب نگاه نمی کرد با سرعت تمام به سمت خانه دوید ، در حالی که از میان قبرستان عبور می کرد افراد بسیاری به سمت آیدا می آمدند که قصد داشتند او را بگیرند و در گورستان در داخل قبرها بیندازند اما با دست و چنگ زدن فقط لباس و کت آیدا را از تنش خارج نمودند و او توانست که از دست مردگان جان سالم به در ببرد .

    مردگان دایم فریاد می زدند که : سریعا از اینجا دور شو، تو اهل اینجا نیستی ! تو برای اینجا نیستی فقط برنگرد و بیرون برو.

    آیدا نیز همانطور که اصلا جرات برگشتن نداشت به راهش ادامه داد و زمانی که از گورستان خارج شد و به شهر رسید آفتاب طلوع کرد و تمامی مردگان ناپدید شدند . اما آیا واقعا این اتفاق افتاده بود؟

    آیا آیدا تمام این اتفاقات را تجربه کرده بود؟ یا اینکه تنها خواب و خیال بود؟

    بعد از ظهر همان روز یکی از دوستان آیدا توانسته بود کت و لباسهای آیدا را که در داخل گورستان توسط مردگان از تنش خارج شده بودند را پیدا کند . بله آن لباسها واقعا تکه پاره شده بودند و این برای هر دوی آنها بسیار ترسناک بود.