صفحه نخست انجمن ها هنرهای ادبی داستانهای ترسناک و جنایی پاسخ به: داستانهای ترسناک و جنایی

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/04/19 در 3:54 ب.ظ

    ماشین سوخته
    فرد و جین هر دو در یک دبیرستان درس می خواندند اما تا شب کریسمس همدیگر ر ا ندیده بودند و همدیگر را نمی شناختند . اولین بار شب کریسمس موقع رقص همدیگر را دیده بودند. هر دو تنها به جشن آمده بودند. در همین چند دقیقه ی اول مهر جین حسابی به دل فرد افتاده بود. فکر کرد جین نجیب و مودب است. از همان دخترها که به ندرت سر راه آدم قرار می گیرند.
    آن شب تا می شد با هم رقصیدند و با هم آشنا شدند .
    ساعت یازده شد، جین گفت : من دیگه باید برم می شه لطفا منو تا یه جایی برسونی ؟
    فرد گفت : آره آره اتفاقا خودمم دیگه باید برم خونه .
    جین گفت : راستش توی راه که میومدم تصادف کردم و ماشینم خورد به یه درخت. حواسم پرت مهمونی شده بود، اصلا درختو ندیدم.
    سوار ماشین شدند کمی بعد به جاده ی جنگلی رسیدند . فرد تا به حال به جاده ی جنگلی نرفته بود، منطقه رو خوب نمی شناخت .
    جین گفت : همین جا پیاده می شم . از این جا به بعد جاده حسابی داغونه . بقیه اش رو خودم می رم.
    فرد اصرار نکرد، شاید برای اولین دیدار اصرار مودبانه نبود. ترمز کرد و نگه داشت .
    فرد دستش را داخل جیبش کرد و یک مشت پولک درآورد، آنها را رو به جین گرفت و گفت: اینها رو از جشن برداشتم. بگیرشون. مال تو .
    جین گفت: ممنونم. میزنم به موهام. نگاه کن ببین چطوره ؟
    فرد گفت : عالی شدی خیلی بهت میاد ! نظرت چیه گاهی همدیگه رو ببینیم ؟
    بریم بیرون، کافه ای ، سینمای، پارکی، جایی؟ هوم ؟
    جین گفت : آره خوبه حتما بهمون خوش می گذره . اما الان باید برم خیلی دیرم شده . بعدا می بینمت. ممنون که رسوندیم. خداحافظ.
    فرد گفت : مراقب خودت باش. خداحافظ. جین پیاده شد . فرد هم ماشین رو زوشن کرد و راه افتاد اما چند کیلومتری که رفت یادش افتاد فامیلی جین رو نپرسیده . حتی شماره تلفنش رو هم نداشت، برای همین فکری به سرش زد . باید برگردم لابد جاده اونقدرها هم که جین می گفت خراب نیست . آره برمی گردم.
    فرد دور زد و به جاده ی جنگلی رسید، دو طرف جاده درخت های قدیمی و سر به فلک کشده توی همدیگر رفته بودند. تا می توانست چشم دواند ولی اثری از آثار جین ندید.
    کمی جلوتر جاده پیچ می خورد، همانجا چشمش به لاشه ی سوخته ی یک ماشین افتاد . ماشین با درخت تصادف کرده بود و آتش گرفته بود . هنوز از ماشین سوخته دود بلند می شد . فرد از ماشین پیاده شد و نگاه کرد، انگار کسی توی ماشین بود. بیچاره راننده توی ماشین گیر افتاده بود و له و لورده شده بود. نفسش رو توی سینه حبس کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد. با احتیاط کمی جلو رفت ظلمات شب جاده جنگلی رو بلعیده بود . به ماشین رسید، سرش را چسباند به شیشه ی ماشین . چشم تنگ کرد تا بهتر ببیند . باورش نمی شد. جین له و لورده پشت فرمون مرده بود . پولک هایی که فرد بهش داده بود توی تاریکی لا به لای موهاش برق می زد .
    نویسنده : آلوین شوآرتز