صفحه نخست انجمن ها هنرهای ادبی داستانهای ترسناک و جنایی پاسخ به: داستانهای ترسناک و جنایی

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/03/25 در 3:37 ب.ظ

    داستان اول :

    یک جای کار می لنگد

    نویسنده : آلوین شوآرتز

    صبح وقتی جان سالیوان به خودش آمد، یک جایی در یک خیابان وسط شهر راه می رفت، یادش نمی آمد در این محله چه کار داشته ، یادش نمی آمد چطور و با چه وسیله ای به آنجا رفته، حتی یادش نمی آمد قبلش کجا بوده! سالیوان اصلا نمی دانست ساعت چنده، غرق در فکر چشمش به یک زن افتاد. زن سرش پایین بود و سلانه سلانه قدم می زد، همین که نزدیک سالیوان شد، سالیوان بی خبر از همه جا جلوی زن را گرفت، لبخند زد و گفت : ببخشید خانم من ساعت ندارم! ساعت شما چنده ؟

    زن سرش را بالا گرفت اما تا چشمش به سالیوان افتاد جیغ بنفشی کشید و پا به فرار گذاشت. سالیوان بهت زده کمی توی خیابان پرسه زد. بقیه آدمها هم با دیدنش وحشت می کردن و پا به فرار میگذاشتن. بعضی ها تا سالیوان را می دیدند خودشان را گوشه ای، جایی یا پشت ساختمانی پنهان می کردند تا مردک بیچاره رد بشود و برود و بعضی دیگر هم فرار می کردن تا دست سالیوان بهشان نرسد . سالیوان گیج و کلافه و سردرگم با خودش فکر کرد : حتما یک جای کارم می لنگه . آره بهتره زودتر برم خونه .

    جلوی یک تاکسی را گرفت، راننده با گوشه ی چشم نیم نگاهی به سالیوان کرد، اما همین که چشمش به سالیوان افتاد پایش را روی گاز گذاشت و فرار را به قرار ترجیح داد.

    جان سالیوان گیج شده بود، سر درنمی آورد. هراس و وحشت عجیبی به وجودش افتاده بود. فکر دیگری به سرش زد : باید زنگ بزنم خونه تا کسی بیاد دنبالم.

    چند قدم دورتر باجه ی تلفنی بود، داخل باجه رفت و شماره ی خانه اش را گرفت. منتظر شد تا همسرش گوشی را بردارد، اما صدای غریبه ای را پشت خط شنید.

    سالیوان بهت زده پرسید : ببخشید، خانم سالیوان منزل هستن؟

    غریبه با صدایی غمگین گفت : خیر آقا. ایشون رفتن مراسم خاکسپاری. متاسفانه شوهرشون آقای سالیوان دیروز وسط شهر تصادف کردن و از دنیا رفتن.

    سالیوان به صورت خودش در شیشه ی باجه تلفن نگاه کرد، رد تصادف روی صورتش پیدا بود …