صفحه نخست انجمن ها هنرهای ادبی داستانهای ترسناک و جنایی

  • داستانهای ترسناک و جنایی

     روشنک پرویز بروز رسانی شده 5 روز, 1 ساعت پیش 1 عضو · 4 نوشته ها
  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/03/25 در 2:39 ب.ظ

    داستانهای کوتاه ترسناک

    😱 سلام رفقا. وقتتون بخیر. این انجمن رو ایجاد کردم تا قبل خواب یکم ترس و هیجان رو تجربه کنید. می دونم که دوست دارید. داستانهایی که اینجا می ذارم گاهی از یک نویسنده معروف معتبر، گاهی روایتی از کسی که توی زندگی خودم باهاش ملاقات داشتم و یا گاهی از یک منبع ناشناس هستش . ولی سعی می کنم ترسناک ترین هارو براتون انتخاب کنم . ☠

    در ضمن نویسنده ها، کتابها و منابع داستانهای جنایی و ترسناک رو هم همینجا بهتون معرفی می کنم .

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/03/25 در 3:37 ب.ظ

    داستان اول :

    یک جای کار می لنگد

    نویسنده : آلوین شوآرتز

    صبح وقتی جان سالیوان به خودش آمد، یک جایی در یک خیابان وسط شهر راه می رفت، یادش نمی آمد در این محله چه کار داشته ، یادش نمی آمد چطور و با چه وسیله ای به آنجا رفته، حتی یادش نمی آمد قبلش کجا بوده! سالیوان اصلا نمی دانست ساعت چنده، غرق در فکر چشمش به یک زن افتاد. زن سرش پایین بود و سلانه سلانه قدم می زد، همین که نزدیک سالیوان شد، سالیوان بی خبر از همه جا جلوی زن را گرفت، لبخند زد و گفت : ببخشید خانم من ساعت ندارم! ساعت شما چنده ؟

    زن سرش را بالا گرفت اما تا چشمش به سالیوان افتاد جیغ بنفشی کشید و پا به فرار گذاشت. سالیوان بهت زده کمی توی خیابان پرسه زد. بقیه آدمها هم با دیدنش وحشت می کردن و پا به فرار میگذاشتن. بعضی ها تا سالیوان را می دیدند خودشان را گوشه ای، جایی یا پشت ساختمانی پنهان می کردند تا مردک بیچاره رد بشود و برود و بعضی دیگر هم فرار می کردن تا دست سالیوان بهشان نرسد . سالیوان گیج و کلافه و سردرگم با خودش فکر کرد : حتما یک جای کارم می لنگه . آره بهتره زودتر برم خونه .

    جلوی یک تاکسی را گرفت، راننده با گوشه ی چشم نیم نگاهی به سالیوان کرد، اما همین که چشمش به سالیوان افتاد پایش را روی گاز گذاشت و فرار را به قرار ترجیح داد.

    جان سالیوان گیج شده بود، سر درنمی آورد. هراس و وحشت عجیبی به وجودش افتاده بود. فکر دیگری به سرش زد : باید زنگ بزنم خونه تا کسی بیاد دنبالم.

    چند قدم دورتر باجه ی تلفنی بود، داخل باجه رفت و شماره ی خانه اش را گرفت. منتظر شد تا همسرش گوشی را بردارد، اما صدای غریبه ای را پشت خط شنید.

    سالیوان بهت زده پرسید : ببخشید، خانم سالیوان منزل هستن؟

    غریبه با صدایی غمگین گفت : خیر آقا. ایشون رفتن مراسم خاکسپاری. متاسفانه شوهرشون آقای سالیوان دیروز وسط شهر تصادف کردن و از دنیا رفتن.

    سالیوان به صورت خودش در شیشه ی باجه تلفن نگاه کرد، رد تصادف روی صورتش پیدا بود …

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/04/19 در 3:54 ب.ظ

    ماشین سوخته
    فرد و جین هر دو در یک دبیرستان درس می خواندند اما تا شب کریسمس همدیگر ر ا ندیده بودند و همدیگر را نمی شناختند . اولین بار شب کریسمس موقع رقص همدیگر را دیده بودند. هر دو تنها به جشن آمده بودند. در همین چند دقیقه ی اول مهر جین حسابی به دل فرد افتاده بود. فکر کرد جین نجیب و مودب است. از همان دخترها که به ندرت سر راه آدم قرار می گیرند.
    آن شب تا می شد با هم رقصیدند و با هم آشنا شدند .
    ساعت یازده شد، جین گفت : من دیگه باید برم می شه لطفا منو تا یه جایی برسونی ؟
    فرد گفت : آره آره اتفاقا خودمم دیگه باید برم خونه .
    جین گفت : راستش توی راه که میومدم تصادف کردم و ماشینم خورد به یه درخت. حواسم پرت مهمونی شده بود، اصلا درختو ندیدم.
    سوار ماشین شدند کمی بعد به جاده ی جنگلی رسیدند . فرد تا به حال به جاده ی جنگلی نرفته بود، منطقه رو خوب نمی شناخت .
    جین گفت : همین جا پیاده می شم . از این جا به بعد جاده حسابی داغونه . بقیه اش رو خودم می رم.
    فرد اصرار نکرد، شاید برای اولین دیدار اصرار مودبانه نبود. ترمز کرد و نگه داشت .
    فرد دستش را داخل جیبش کرد و یک مشت پولک درآورد، آنها را رو به جین گرفت و گفت: اینها رو از جشن برداشتم. بگیرشون. مال تو .
    جین گفت: ممنونم. میزنم به موهام. نگاه کن ببین چطوره ؟
    فرد گفت : عالی شدی خیلی بهت میاد ! نظرت چیه گاهی همدیگه رو ببینیم ؟
    بریم بیرون، کافه ای ، سینمای، پارکی، جایی؟ هوم ؟
    جین گفت : آره خوبه حتما بهمون خوش می گذره . اما الان باید برم خیلی دیرم شده . بعدا می بینمت. ممنون که رسوندیم. خداحافظ.
    فرد گفت : مراقب خودت باش. خداحافظ. جین پیاده شد . فرد هم ماشین رو زوشن کرد و راه افتاد اما چند کیلومتری که رفت یادش افتاد فامیلی جین رو نپرسیده . حتی شماره تلفنش رو هم نداشت، برای همین فکری به سرش زد . باید برگردم لابد جاده اونقدرها هم که جین می گفت خراب نیست . آره برمی گردم.
    فرد دور زد و به جاده ی جنگلی رسید، دو طرف جاده درخت های قدیمی و سر به فلک کشده توی همدیگر رفته بودند. تا می توانست چشم دواند ولی اثری از آثار جین ندید.
    کمی جلوتر جاده پیچ می خورد، همانجا چشمش به لاشه ی سوخته ی یک ماشین افتاد . ماشین با درخت تصادف کرده بود و آتش گرفته بود . هنوز از ماشین سوخته دود بلند می شد . فرد از ماشین پیاده شد و نگاه کرد، انگار کسی توی ماشین بود. بیچاره راننده توی ماشین گیر افتاده بود و له و لورده شده بود. نفسش رو توی سینه حبس کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد. با احتیاط کمی جلو رفت ظلمات شب جاده جنگلی رو بلعیده بود . به ماشین رسید، سرش را چسباند به شیشه ی ماشین . چشم تنگ کرد تا بهتر ببیند . باورش نمی شد. جین له و لورده پشت فرمون مرده بود . پولک هایی که فرد بهش داده بود توی تاریکی لا به لای موهاش برق می زد .
    نویسنده : آلوین شوآرتز

  • روشنک پرویز

    کاربر
    1400/06/20 در 6:54 ب.ظ

    یک روز صبح یکشنبه

    آیدا همیشه صبح زود ساعت هفت به کلیسا می رفت و معمولا هنگامی که مشغول صبحانه خوردن بود صدای زنگ کلیسا را به خوبی می شنید. اما امروز صبح او در حالی صدای این زنگ را شنید که هنوز در رخت خوابش بود . آیدا به این موضوع فکر کرد که : این صدای زنگ به این معنا است که امروز دیر به کلیسا می رسم.

    سپس از رخت خوابش پایین آمد و خیلی سریع لباسهایش را پوشید و بدون آنکه صبحانه اش را بخورد و به ساعتش نگاه بیندازد به سمت کلیسا حرکت کرد. هوا هنوز تاریک بود و اما تاریک بودن هوا در این وقت سال کاملا طبیعی بود، اما آیدا تنها فردی بود که در خیابان حضور داشت و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای قدم زدن و پاشنه های کفش های خودش در پیاده روی شهر بود.

    او به این موضوع فکر کرد که شاید بقیه مردم در کلیسا باشند و در همین بین از میان قبرستان عبور و سپس بی سر و صدا وارد کلیسا شد و صندلی را پیدا کرد و بر روی آن نشست. اما زمانی که سرش را بالا آورد نفسش بند شد زیرا کلیسا مملو از مردمی بود که تا حالا هیچ کدام از /انها را ندیده بود.

    اما زنی که در کنار دستش نشسته بود کمی آشنا به نظر می رسید.آیدا لبخندی زد و گفت : اوه آره اون جوزفین کر هست. اما اون که مرده . اون یه ماه پیش مرد!

    با فهمیدن این موضوع آیدا بسیار نگران شد و دوباره به اطرافش نگاهی انداخت و وقتی که چشمانش را مقداری تیزتر کرد متوجه افراد سیاه پوشی شد که سرهایی شبیه به اسکلت داشتند و با خودش فکر کرد که شاید این محفل، محفلی برای مردگان باشد و در واقع همه اعضای این جمع فوت کرده اند جز آیدا.

    در این بین متوجه شد که جمعی از افراد آن محفل به او خیره شده اند و در حالی که با عصبانیت به او نگاه می کنند به او می فهمانند که به جمعی وارد شده است که هیچ ربطی به او ندارد. در این بین جوزفین کر به سمت آیدا آمد و در گوش او زمزمه کرد : اگر جونتو دوست داری همین الان از اینجا برو.

    آیدا لباسش را برداشت و سریعا کلیسا را ترک کرد و در حالی که اصلا به عقب نگاه نمی کرد با سرعت تمام به سمت خانه دوید ، در حالی که از میان قبرستان عبور می کرد افراد بسیاری به سمت آیدا می آمدند که قصد داشتند او را بگیرند و در گورستان در داخل قبرها بیندازند اما با دست و چنگ زدن فقط لباس و کت آیدا را از تنش خارج نمودند و او توانست که از دست مردگان جان سالم به در ببرد .

    مردگان دایم فریاد می زدند که : سریعا از اینجا دور شو، تو اهل اینجا نیستی ! تو برای اینجا نیستی فقط برنگرد و بیرون برو.

    آیدا نیز همانطور که اصلا جرات برگشتن نداشت به راهش ادامه داد و زمانی که از گورستان خارج شد و به شهر رسید آفتاب طلوع کرد و تمامی مردگان ناپدید شدند . اما آیا واقعا این اتفاق افتاده بود؟

    آیا آیدا تمام این اتفاقات را تجربه کرده بود؟ یا اینکه تنها خواب و خیال بود؟

    بعد از ظهر همان روز یکی از دوستان آیدا توانسته بود کت و لباسهای آیدا را که در داخل گورستان توسط مردگان از تنش خارج شده بودند را پیدا کند . بله آن لباسها واقعا تکه پاره شده بودند و این برای هر دوی آنها بسیار ترسناک بود.

برای پاسخ به سیستم وارد شوید.

نوشته اصلی
0 از 0 نوشته ها ژوئن ۲۰۱۸
اکنون